داستان دو برادر مهربان

نویسنده :علیرضا عیوضی
تاریخ:چهارشنبه سی ام اردیبهشتماه سال 1394-ساعت 08 و 46 دقیقه و 04 ثانیه

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .

شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند .

یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌

(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.

در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود .

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگرمساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات () 


اوقات شرعی

آیه قرآن حدیث موضوعی وصیت شهدا سوره قرآن
استخاره آنلاین با قرآن کریم


فال حافظ


داستان کوتاه


حدیث تصادفی






  • کد نمایش افراد آنلاین
  • هدایت به بالای

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic